ღ.ناز دونه ی من.ღ
X

ღ.ناز دونه ی من.ღ

ღ.ناز دونه ی من.ღ

تا سه سال قبل هفته ای حداقل دو تا فیلم میدیدم.
دنبال کتابهای جدید بودم.
به تمام کارهام می رسیدم.
سرساعت میخوابیدم، به موقع بیدار میشدم.
هیچوقت تاخیری برای حضور تو اداره نداشتم.
هر وقت دلم میخواست یه لیوان چای برای خودم درست میکردم و می نشستم برنامه هفتگی می نوشتم.
تو ماشین فقط به موسیقی مورد علاقم گوش میدادم از بیداد شجریان تا سرمستی قربانی.
شب تصمیم میگرفتم و صبح اجرا میکردم.
الان که نگاه میکنم می بینم تعداد فیلم هایی که تو این سه سال دیدم به تعداد انگشتای دستمه اما شونصد بار باب اسفنجی آشپز میشود رو دیدم.
اگه روزی پلنگ صورتی نبینم روزم شب نمی شه.🤢
انقدر سری کتابهای حسنی رو خوندم که حفظ شدم. سه یا چهار تا آهنگ تو ماشین بیشتر تکرار نمیشه تازه باید با اونها تکرار هم بکنم.
شب با هزار دردسر تصمیم میگیرم و تا آخر هفته هنوز اجرا نشده.
مشغله هام هزار برابر شده ...
اما نیمه های شب که ناخود آگاه بیدار می شم تا کنار نرفتن پتو از روی « تو » رو چک کنم،
صدای نفسهات به من می گه همه اینها در دو کلمه خلاصه می شه « لذت مادرانه»
و فقط همین
نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1396ساعت 14:21 توسط ღ.مامان مهديه.ღ |

امروز قند عسل من دو سال و ده ماه و بيست روز دارهبغل .... در حاليكه كمتر از يك ماه و نيم ديگه سه ساله ميشي مدتهاست نتونستم اينجا از شيطنت ها و دل مشغوليهام برات بنويسمخطا

واي واي واي مسيح من. عمر من. زندگي من. هستي من هرچقدر بگم از علاقه م از عشقم به تو باز هم ناگفتني زياد هست و عشق من و بابايي به تو پايدارتر از قبلمحبتبغل

توي اين مدت اتفاقات تلخ و شيرين زيادي تو زندگيمون افتاده .. توي اين روزهايي كه گذشته تغييرات زيادي كردي و هر روز نقطه ي مجهولي در تو كشف ميشهخندونک

اجازه بده كمي از حرفاي قشنگنو اينجا به يادگار برات بذارمآرام

دلم براي چپ و چوله حرف زدنهاي قديمت يه ريزه شده. امروز داشتم پستهاي گذشته وبلاگتو ميخوندم آآآآآآآي كه چقدر دلتنگ قديما شدمخطا

يادمه به فاطمه زهراي خاله ناهيد ميگفتي تاپته توچولو .... به مليكا ميگفتي تاپته بُگُگ. همين ديروز بود ازت پرسيدم اسم دختر خاله ناهيد چيه؟ خيلي روون و سليس گفتي فاطمه و اون لحظه بود كه ياد گذشته ها سريع تو ذهنم اومد و دلم براي اون حرف زدنهاي قديمت تنگ شدخطا

يكي از لغتهاي ديگه اي كه دلمو غنج ميبرد بوتو گفتنهات بود ... ازت ميپرسيدم چي برات بيارم بخوري با لهجه شيرينت ميگفتي: بوتو و شيل (بيسكوييت و شير)بغل

خيلي از لغات رو درست ميگي اما هنوزم كه هنوزه حرف كاف و چ و ر رو نميتوني تلفظ كني !!!

ميگي بابايي دُجا لفت؟؟؟

ماماني صبح دجا لفتي؟ لفتي سل آل؟

اووووووووووووووخ عشق كوچولوي من الان كه دارم دل نوشت هامو مينويسم دلم برات يه ريزه شد... اما وقتايي كه تو خونه پيشتم انقدررررررررررررر شيطنت ميكني كه گاهي ميگم كاش ميشد برم اداره كه از دست شيطنتات خلاص بشم.. اما وقتي اينجا هم هستم دلم پر ميزنه بيام پيشتمحبتبغل

.

ماماني گوشيش سوخت و خيلي از عكسهاي خوشگلتو از دست داد اما به زودي عكسهاي قشنگتو ميذارم اينجا كه گذر زمان اونها رو حفظ كنه و روزي بتوني بزرگ شدنت رو توي يه صفحه مرور كنيزیبا

.

اين عكس اوايل دو سالگيت هست... ژست خوشگلي كه گرفتي دل منو برده نفس منمحبت

نوشته شده در يکشنبه 28 مرداد 1396ساعت 14:53 توسط ღ.مامان مهديه.ღ |

مدتهاست از وبلاگ جوجه فرنگیم غافل شدم ، یا شایدم بهتره بگم از خیلی چیزا غافل موندم و دست دلم به خیلی کارها نمیره اما زمان میگذره و بچه ها بزرگ میشن و ما پیر و پیرتر....

جوجه فرنگی منم برا خودش مردی شده و الان هم بدو بدو میکنه هم کلی کلمه بلده، بی نهااااااااااااااااااااایت شیطونه و منم از دستش عاصی شدم و به اینجام رسونده (الان دقیقأ فهمیدی به کجا خخخخخخ)

عاشق این چپه چوله حرف زدنتم و عششششششششششق میکنم هر چیو ازت میپرسم همون چپ و چوله تکرار میکنی و دل منو غنج میبرونی

حالا بشنویم از فرهنگ لغت دردونه من :

جوجه : چی چیر

پنکه : من تِه

بادکنک : بااااااااااا دی

قاشق : آتق

شکلات : توتول

آب : آبو

بارون : آبووووووووو

ماشین : آآآآآآآم

به غذا میگی : پَ پَ

سگ : گاهی میگی هاپو گاهی میگی داگ

دیگه چیزی یادم نمیاد فعلأ

جوجه فرنگی م سخت ترین واکسنش رو با تأخیر یک ماه بخاطر تب های متوالی بالاخره هفتم اردیبهشت نوش جان کرد. آقااااااااااااااا مرکز بهداشت رو گذاشته بود رو سرش اما همینکه اومدیم بیرون انگار نه انگار اتفاقی افتاده ... تا یک ساعت دور خودش میدویید و میخندید . منم هی میگفتم بچه م پهلوونه بیدی نیس به این بادا بلرزه .... چشمت روز بد نبینه یک ساعت بعد افتاد تو جاش و نتونست پا بگیره ..... پدری ازم در آورد برای دو روززززززز که گفتنی نیس

.

بریم سراغ عکسای عجق کوچولوی من ( به ترتیب از گذشته تا به الان میذارم )

.

و همچنان تا پیر بشه عاشق این گوشی تلفنه

.

مرکز خرید آریا در حال خرید برای عروسی دایی کوچولو و عید نوروز ..... له بودم با بهونه گیریهای متوالیت له ترم کردی .... خییییییییلی بهم سخت گذشت

.

عه عه عه .... از حالا رفتی تو نخ فست فووووووود

.

 و اسباب بازی همیشگی تو

.

تولد ملیکا  و تو در حال نقشه کشیدن برای ترکوندن بادکنک ها

.

پدر و پسر لالیدن اما اون کجا و تو کجاااااا !!!

.

توپ تاب عباسی ...!!!!

.

اوضاعی داشتیم با این کامیون هاااااااااااا ... ایام نوروز خونه دایی

.

ایام نوروز ... دو تا عجقای من پارک آبشار .... اون روز یخ زدیمااااا

.

ماییم و یه درددانه نیشووووووو

.

داااالی موشه .... مگه این بالا چه خبره ؟؟؟ دِهَه

.

خوشمزه بود مامی؟؟؟!!!

.

سوژه پاهای یه نفر دیگه بود اما دردونه منم خودشو قاطی کرد

.

اینم موشی عمه

 

تا روزهای بعد خدانگهدارت عجق مامی

اینو بدون ... همیشه عااااااشقتم

نوشته شده در دوشنبه 3 خرداد 1395ساعت 13:34 توسط ღ.مامان مهديه.ღ |

سلام تمشک قشنگ مامان

آآآآآآآآآآآخ که تو این مدت چقدر غصه خوردیم و ناراحتی تو وجودمون غوطه ور بود ، نه فقط من و بابایی بلکه کل فامیل غصه دار بودن و همه نگران سلامتی تو وروجک من

دقیقأ 4 روز مونده به تولدت علائم سرماخوردگی در تو مشهود شد ، وقتی بردیمت دکتر یه ویزیت ساده کرد اما ما کجا خبر داشتیم چی در انتظارمونه !!!!

نمیدونی چقدر برای تولد یک سالگیت برنامه داشتم ... چه تم قشنگی برات طراحی کرده بودم و چیا توی سرم بود امااااااااااااااااااااا سرماخوردگی کوچیک تو تبدیل به دلمشغولی بزرگی برای خونواده مون شد .... دقیقأ روز تولدت رنگ پوست بدن و صورتت به زردی همچون رنگ زردچوبه تبدیل شد و لبهات به کبودی میزد ... وقتی بردیمت دکتر بعد از آزمایشهای مختلف معلوم شد هموگلوبین خونت افت کرده ... بذار مابقیشو توضیح ندم عزیزکم ... وای که چه به روزم اومد و چه حالی داشتم ، چقدر نگرانت بودم و هستم ... چقدر شبها تا صبح گریه کردم ... چه روزهای سختی رو توی بیمارستان گذروندیم و چه به سر تو آوردن .... چقدر جیغ و داد میکردی و من پشت در بسته اتاق اشک میریختم ... چقدر برات نذر و نیاز کردم و چقدر به خدا التماس کردم که تو رو سالم حفط کنه برام

فکر کردن به اون روزها آزارم میده ، زجر میکشم چون هیچ کاری از دستم بر نمیومد جز اینکه تماشاچی بیماری و آب شدنت باشم

پسرکم روزهایی که گذشت و روزهایی که پیش رو داریم تنهاااااااااااااااا چیزی که از خدا میخوام سلامتی تو و خانواده م و تموم مردم دنیاس ... فقط و فقط همینو از خدا میخوام

حدود یک ماه توی خونه کنارت بودم و توی مدت بیماریت شدیدأ به من و بابایی وابسته شده بودی ... از وقتی برگشتم اداره بردیمت خونه مامان جون تا مراقبت باشه و بیشتر بهت رسیدگی بشه ... شکر خدا الان بهتری و نگرانی من کم شده ... الان یک سال و 43 روز داری و 43 روز از روزهای سخت زندگیم میگذره اما میتونم در یک کلام بگم که من مادرم و همیشه نگرانتم.

تمشکم شدیدأ شیطون شدی و  بگم از دستت که چه ها نمیکشیییییییم .... دور تا دور خونه رو پشتی چیدیم اما امان از تو و مغز متفکرت ... هر جوری شده راهی پیدا میکنی برای خرابکاریهات و لج منو در میاری

یا باید مراقب پله ها باشم یا بخاری یا میز تلویزیون یا پایه های آینه .... آآآآآآآآآآآخ که واقعا گاهی اوقات از دستت کلافه میشم اما وقتی برام یه لبخند ژکوند میزنی همه چیزو فراموش میکنم و دلم میخواد توی بغلم انقدر فشارت بدم که له بشی خندونک

وقتشه بریم سراغ عکسای خوشگل نباتم

.

این جدیدتلین عکشمه ... اینجا از مقام تمشک مامان به تاس کباب مامان نزول پیدا کلدم البته تا اطلاع ثانوی که بازم موهام جوونه بزنن خندونک

بلم ببینم کیه اون تو که انقد لباشا لو اوشکل میشوله

مدل جدید خوابیدنم از اینولی

اینم از اونولیش

اومدم این زیل به بابایی زنگ بزنم

آلا شدیم بعلللللله

اینجا هم آلا شدم

لالا شدم ...

لالیدم باژم

مامی میگه عاشق این عکشمه

منم عاشق انالم

این خانومه که تو تلفنه پش کجاش؟!!!!

دَک

بعله ... خرابکار تشریف دارن

نا امید از نترکیدن برف پاک کن ماشین

در حال ترکوندن برف پاک کن ماشین

دالی موشه ... آی خرگوشه

تاب تاب عباسی

.

اوشکل مامی کیه کیه ؟!!

آش دندونیم

تاپر آش دندونیم

 

اینم گلچینی از عکسای تمشکم توی این مدت

دوست دارم مامانی فراتر از اون چیزی که تصورش تو ذهن هر موجودی میگنجه

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان 1394ساعت 12:24 توسط ღ.مامان مهديه.ღ |
نوشته شده در شنبه 14 شهريور 1394ساعت 8:45 توسط ღ.مامان مهديه.ღ |
نوشته شده در شنبه 14 شهريور 1394ساعت 8:38 توسط ღ.مامان مهديه.ღ |

سلام دردونه ی من

گاهی وقتا که ذهنم رو از اوضاع آشفته روزانه خالی میکنم دلم پر میکشه به سمتت و یاد اوقاتی میفتم که صبح ها قبل از 7 صبح پسرکم رو باید بدخواب کنم و بکشونمش توی بغلم و راهی گذروندن یه روز دیگه باشیم ... تموم مسیر چشم میدوزم به صورت معصومت و اون چشمای قشنگ و مژه های بلندت و یهو دلم میلرزه .. با خودم میگم گناه این طفلکی چیه که باید جور من و بابایی رو به دوش بکشه و روزهایی که موج شیطنت توی تن و بدنشه و احتیاج به تخلیه داره مامانشو کنارش نبینه و احساسش نکنه ....

خیلی سخته پسرکم ... این حس رو فقط مامانهایی که مجبورن ساعتها کوچولوی قشنگشون رو از خودشون دور کنن درک میکنن و میفهمن .... نازدونه مامان شاید جسمم، تنم، بدنم کنارت نباشه اما تمام ثانیه هایی که دارم بی تو میگذرونم دلم ، فکرم، روحم با تو و کنار توست

این روزها یه جورایی داره بهم سخت میگذره ... اتفاقاتی افتاده که میتونست خوشایند و خوشحال کننده باشه اما نشد که بشه .. ولی در هر حال راضی هستیم به رضای پروردگار و اینو مطمئنم که بهترینها رو برامون میخواد و بهش ایمان دارم

خب ولش کن این حرفهای قلمبه سلمبه و بزرگونه رو .... بریم سراغ یه دونه ی مامی و شیطنتهاش که دلم میخواد توی بغلم بچلونمت از بس که جدیدآ شیرین شدی

بذار اول ِ اول ِ اول ِ اول تر از همه بگم که ::::::>

قار و قار و قار و قار ...... همگی بشین خبر دار

مسیح داره یه دندون .... قند میخوره از قندون

فرشته ی مهربون ..... آورده براش یه دندون

بلللللللللللللللللللللللللللللله گل پسر مامی هم بالاخره دندون دار شد .... وای وای وای مامی چجوری بگم از شوق مامانی و بابایی از دیدن مروارید کوچولی سفید و براق روی لثه های قرمزت ... نمیدونی که چه ذوقی کرده بودیم ... 3 روز پیش یعنی هفتم مرداد متوجه شدیم کوچولوی ما هم دندون دار شده ...

و جالب اینجاس که  :::::>

دقیقآ همون روز یهو دیدیم اوهووووووووووووو گل پسرمون چهار دست و پا میره ... اوووووووووووخ مامان چقدر اون روز خندیدیم سه تایی ... خیلی شیطون و خوردنی چهاردست و پا میری عین عروسک کوکی ... جیگررررررررررررتو بخورم عشق مامان ... و باز هم یه روز خاطره انگیز به تقویم زندگیمون اضافه شد ....

خیلی دلم میخواست برات جشن دندونی بگیرم اما اوضاعی داریم قمر در عقرب و فرصت آزادم این روزها در حد اپسیلونی هم نیست .... خیلی ناراحتم که باید روی یکی دیگه از خواسته های دلم پا بگذارم و این اتفاق بزرگ رو نادیده بگیرم

کاکل زری من ... میدونی که امونمو بریدی؟؟؟ !!! در همه حال باید پشت سرت راه بیفتم ... انقدر جنب و جوش داری که لحظه ای یه جا ساکت نمیشینی ... مدام هم عین تلف چسبیدی به بابایی و هر جا میره ولش نمیکنی و میخوای باهاش بری ... وقتایی هم که بابایی باید بره بیرون از خونه کلا داستانی داریم ... با رفتن بابایی نیم ساعت تمام گریه میکنی و به در اشاره میکنی ... موندم چرا از رفتن من انقدر ناراحت نمیشی خندونک

شنیده بودم پسرا مامانی هستن نه بابایی گریه

دو سه روزه یه داستان جدید دیگه هم داریم ..... شازده دوست ندارن بیان خونه پیش مامی و بابایی .... بلللللللللللللله با توام وروجک .... میام دنبالت خونه پرستارت ... دستامو باز میکنم و با خنده میگم گل پسرکم بپر بغل مامان ، اول یه نگاه به من میکنی و یه نگاه به پرستارت بعد هم چونه ت میلرزه و سرتو برمیگردونی تو بغل پرستارت و شروع میکنی به گریه کردن ...... این مدلی عکسشو دیده بودما ..... مامان هم دلخور و ناراحت پسرکشو از بغل پرستارش جدا میکنه و راهی خونه میشن .... تمام وقت هم پسرک کوچولو به بیرون و در خونه پرستارش اشاره میکنه و گریه میکنه .... اصلأ و ابدآ هم قبول دار نمیشه که توی بغل مامی بشینه

اینم داستان جدیدیمون ...

و اما کاکل زری مامان چشم انتظار عکسای قشنگشه ::::::>

قدیما دوش گلفتنو دوش داشتم اما ایندفعه بابایی چشمامو شوزوند، منم گلیه کلدم

.

فقط بخاطل ذوق مامی اینجولی ژشت گلفتم

داله یه شداهایی میاد ....

آهااااااااااااااااااا ... بازم مامی بود و بازم عکشاش

نه نه نه ... گلیه نکلدما ... خوافیده بودم

اینجولی ....

مامی میگه عاششششششششششق این عکشمه

تمووووووووم لیدی فینگلهای مامی لو من و بابایی قاپیدیم خندونک

با مامی لفتیم دول دول تنها جهت عادت دادن من به صندلیمدلخور

کاکل زلی تبدیل به ناز پلی می شود .... اووووووووووم چه ناز پری نانازیبوس

من و استخل و آب باژی ..... آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ جووووووووووووووووون

پرتقال شیبیلوی پیتزا پرتقال ....

لیدی فینگل خولون چاشنی بعد از دوش عصلونه

 

ناز دونه ی من ... عکسهای جدیدت توی گوشیمه ... انشاءالله تو پست بعدی موفق بشم عکس مروارید کوچولوتو هم بذارم

دوست دارم مامیبوس

 

پ. ن : مامی یهو فکر نکنی من بی سواتم ... هم به زبان فارسی واقفم هم کلمه های درست رو خوب میدونم ، اینجوری مینویسم که خودمونی و صمیمی جلوه بده عزیزکم محبتبوس

 

نوشته شده در شنبه 10 مرداد 1394ساعت 14:30 توسط ღ.مامان مهديه.ღ |

سلام ناز دونه من ... با یه حال زار نشستم تا از اتفاقات چند روز گذشته بگم اما حال زارم بخاطر بیخوابیها و نگرانیهای شب گذشته ست ، مسیحم .... چی شده بود نمیدونم چه دردی داشتی نمیدونم اما دیشب نیمه های شب یهو توی خواب فریااااااااااااااااااااد زدی و گوله گوله اشک میریختی ، بغلت کردم و توی بغلم فشردمت اما گریه هات شدت میگرفت .... سرم درد میکرد، چشمام سیاهی میرفت ، پاشدم توی بغلم تکون تکون رات میبردم اما بازم گریه بازم اشک ... سرم گیج میرفت گذاشتمت تو بغل بابایی و تلو تلو خورون رفتم توی آشپزخونه تا برات دارویی چیزی بیارم مرحم دردت بشه ... خب چی ببرم؟؟؟ اصن پسرکم چش شده؟؟ دلش درد میکنه؟ پهلو درده؟ خواب بد دیده؟؟؟ واااااااااااااااای نمیدونم .... با شدت گریه های تو منم اشک میریختم و استامینیفونتو میریختم توی قاشق .. شمار قطره هاش از دستم در رفت ... با یه حال پریشون ریختم توی حلقت ... انقدر گریه کرده بودی که صدات گرفته بود ، سرت شل شده بود روی دستای بابایی .... دستمو گرفتم به دیوار تا نیفتم ، بابایی تازه اون موقع متوجه شد حال خودمم خوب نیس ... نشوندم لبه تخت و گفت : تو رو خدا تو دیگه از حال نرو تا یه خاکی تو سرم بریزم ... همینجور که مسیح توی بغلش بود رفت یه لیوان آب قند برام درست کرد و آورد و داد خوردم و گفت تو بخواب من آرومش میکنم .... کدوم مادری رو دیدی بچه ش از دردی فریاد بزنه و بتونه بخوابه ؟؟؟ دل نگرون بودم چت شده ؟ با ناز و نوازش های بابایی کمی آروم شدی به بابایی گفتم بیارتت تا یه کم شیر بخوری ، دهنت خشکیده بود ... دیگه هیچی نفهمیدم انگار از حال رفته باشم ... بابایی گفت خوابوندتت اما بعد از دو ساعت که توی طول خونه توی بغلش رات برده بود .... صبح جفتمون با یه حال نذار بیدار شدیم تا بیایم سر کار ... تو توی خواب معصوم بودی ... انقدر آروم خوابیده بودی که انگار دیشب هیچ اتفاقی نیفتاده... اما مامانی هنوزم سرش گیجه ، یه حالتی بین نفقان و پوچی ، یه حالت سنگینی و سیاهی.... شاید بخاطر فشار کار این مدته ، شایدم بخاطر گرسنگی و ضعف ...

هشتم تیر عسل مامان نه ماهه شد ، مامی اون روز و دو روز قبلش رو مرخصی گرفته بود تا هم به عسل خونه برسه هم خودش استراحت کنه ... روز هشتم ساعت 12 با هم رفتیم مرکز بهداشت ، رشد وزنت هیچ تغییری نکرده بود که البته خودمم حدس میزدم زیاد وزن نگرفته باشی اما نه دیگه در این حد که نمودار وزنت هیچ تغییری نکرده باشه، خیلی نگران شدم !!! پسرکم، مرد کوچیک خونه مون نحیف و لاغر شده ،

خانمه هر سوالی میپرسید خیلی کوتاه و شمرده جواب میدادم ... با خودم گفتم من توی غذا خوردنش کم نمیذارم که !! تموم وقتم توی آشپزخونه م ، یا دارم سوپ درست میکنم ، یا پوره یا کته ... اما این چند وقت برگشتنم به اداره خیلی اذیتت کرد ... بازم جای شکرش باقیه که وزنت کمتر از قبل نشده بود

از اون روز رژیم غذاییتو تغییر دادم ، خانمه گفت 15 روز دیگه بیار مجددآ وزنشو چک کنم .. انشاالله که همه چیز درست بشه و مثل سابق وزن بگیری و مامانی از نگرانی در بیاد

مرد کوچیکم دمر میشه و سینه خیز میره منتها برعکس و عقب عقب ، اخ که قربون جیگرم برم که تموم کارهاش تک و منحصر به فرده

دیشب با هم یه بازی میکردیم .... مامی پتو مخمله رو پهن کرد وسط اتاق و پسرکشو دمر گذاشت روی پتو و از اون عقب کشیدش سمت خودش ، کلی خوشت میومد بعد پسرکم عقب عقب میرفت آخر پتو دستاشو دراز میکرد یعنی اینکه بکشم جلو ، یه نیم ساعتی با هم بازی کردیم و کلی خندیدیم ، بعدشم خسته شدی و یه کوچولو خوابیدی

بازم مثل همیشه بریم ببینیم گل پسرکم چه حرفایی برا گفتن داره ....

به مامی تو کارهاش کمک میکنم به همچین گل پسری هستم من

داشتیم خندوانه میدیدیم سه تایی یهویی هوش هندوانه کلدم

مشیح کوشولو مدل می شووووووووووووووود ...

پ.ن.مامی : جیگرتو بخورم من مامانی ... یعنی کشته مردیه این جیب شورتکتم که زده بیرون

آی کدو قل قل ژن تو ندیدی پیلژن؟؟؟؟

ای کیو سان .... تیک تاک تیک تاک .... پیله ژنه تو کدو قایم شده ... آله آله

خونه خاله بودیم ..خوافم بلده .. جدیدآ همه ش دوشت دالم این شکلی بخوافم

پ.ن.مامی : قربون عشقم برم که مدتیه شب تا صبح دمر میخوابه و عشق میکنه از مدل خوابیدنش

.

باژم من و خوافیدن و شب و مامی و موبایلش

پ.ن.مامی : یعنی عششششششق میکنم از دیدن این عکس

.

از خدا میخوام تموم طول راه ناهموار زندگیت صحیح و سالم قدم برداری و این جاده ها رو پشت سر بذاری

عااااااااااااااااااااااااااااشقتم شاه پسرکم بوس

نوشته شده در چهارشنبه 10 تير 1394ساعت 9:05 توسط ღ.مامان مهديه.ღ |

سلام عشق مامی

امروز 5 شنبه س و مامی اومده اداره ، این روزها اداره وحشتناکه .. کارها صدچندان شده و ما بخاطر تعمیر ساختمونمون خونه به دوش شدیم ... در هر صورت روزهای سختیه ولی هر جوری بود دیگه امروز باید وبلاگ تو رو آپ میکردم ....

بازم نشد روز خودش هشت ماهگیتو تبریک بگم کوچولوی من ... چقدر زود روزها میگذرن و نازدونه مامان بزرگ و بزرگ تر میشه اما اینکه این مدت یه کم لاغر و نحیف شدی یه کم نگرانم کرده جوریکه هر کسی میبینتت اولین حرفی که میزنه اینه ::::> چقدر صورتش کوچولو شده خطا

همیشه اینو میدونستم کوچولوهایی که مامان شاغل دارن خیلی در حقشون ظلم میشه ، گاهی اوقات وقتی توی بغلم میگیرمت که ببرمت خونه پرستارت توی صورتت خیره میشم و اشک توی چشمام حلقه میزنه و به خودم ناسزا میگم ... اما مامانی چاره چیه ؟؟ انشاءالله روزی بزرگ میشی و خودت موقعیت منو درک میکنی ....

نازدونه مامان روز به روز شیرین زبونتر میشه و مامی هم روز به روز وابسته تر .... آخ که اگه نبودی چه سخت بود گذروندن روزها ...

یادمه یه روز خاله ی پرستارت هنوز اداره بودم که زنگید و گفت : مسیح تازه خوابیده شما برو خونه وقتی بیدار شد میزنگم بیا ببرش

وقتی کلید رو انداختم توی در و رفتم پایین جای جای خونه جای خالیت رو حس میکردم ... هی میرفتم توی اتاقت سرک میکشیدم ... بابایی میگفت چیه ؟ حالا یه روز نیست استراحت کن ... منم گفتم اصن نمیتونم نبودشو تحمل کنم کاش زودتر بیدار بشه برم بیارمش .... خدایا کوچولوهای همه رو حفظ کن و نازدونه منو هم زیر سایه خودت بزرگ کن و پرورش بده .... آمــــیــــــــــن !!!

مثل همیشه نوبت چیه ؟؟؟؟؟ آییییییییییییییییی حالا دیگه همه میدونن نوبتی هم باشه نوبت عسل مامانیه

     

اوووووووووووووووووووووف خشته شدم .... شختی ژندگی کملمو خمیده کلده ....

دنبال آبنبات چوبی لنگی لنگیم .... اووووووووووووووووووووی جغله کجا دل میلی ... بیا میخوام بخولمت !!!!

اوووووووووووووووووووووووووووووم ایلی اوشمژه س ... دلتون جیز شما ندالین خندونک

بییییااااا تو هم بخوووووووووووووووووول ، به شلطی که تو هم خودتو این شکلی کنیااااا   چشمک   

خونه خاله ... سو‍‍‍‍پ خولونه ... آی لاو یو خاله ای 

     

چیه نگا داله؟؟؟  گول زنو میخولم

دل لاشتای ذوق ملگ کلدن مامی کلاه باباجونو شلم گژاشتم

شکلکم دل آولدم که کلأ مامی نفله شد خندونک

این خاله لاژیه ش ... خیلی دوشم داله زبان

.

جیگر دردونه مو بشم ...

اما دو تا موضوع شخصیه که توی عکس انداختنشون مسیح نقش بالقوه ای داشت و دلم میخواد عکسشو بذارم اینجا تا توی آرشیو وبلاگ پسرکم بمونه و با دیدن این عکسا یاد و خاطره اون روز توی ذهنم جون بگیره

اولیش عکس یه پیتزاس که توی پختنش تمام و کماااااااااااااااااااااال مسیح وروجکم نقش داشت

عکس بعدیشم یه چالش اینستاگرامی بود با موضوع بنفش های زندگیمون که بازم نقش موثر این عکس گومبولوی مامیه

.

سرزنده و پاینده بمونی پسرک مامان .... اینو همیشه بدون بودن تو بودنمه بوس

نوشته شده در پنجشنبه 14 خرداد 1394ساعت 12:22 توسط ღ.مامان مهديه.ღ |

سلام گل پسرکم ، قشنگ مامان که روز به روز شیرین تر میشی و خوردنی تر ....

این روزها رو نمیدونم چجوری میگذرن اما خییییییییلی سخت میگذرن چرا که شدیدأ درگیر کار و زندگی هستیم و روز و شبمون یکی و قاطی پاتی شده ...

هنوزم باورم نمیشه بیشتر از 50 روز از سال جدید گذشته ... انگار همین دیروز بود که سال نو تحویل شد و همه شور و شوق عید دیدنی رو داشتن .... حالا از اینا بگذریم و بریم سراغ عشقولی مامی ....

گومبولوی مامی شیرین زبونیاش صد چندان شده ، جدیدآ تا ولت میکنم دمر میشی و هر چیزی کنار دستت باشه فوری راستقیم توی دهنته ، خیلی باید مواظب باشم چیزی دور و ورت ولو نباشه ... به شدت دلت میخواد بشینی اما هنوز نمیتونی بصورت مستقل بشینی خیلی کم در حد چند دقیقه بدون کمک تعادل نشستن داری اما زود میفتی ، تا میخوابونمت روی بالشت هی سر و تنتو میکشی جلو .... ای جووووووووووووووووون دلم اینکارا رو که میکنی مامی میخواد قورتت بده

پسرکم آقایی شده برا خودش ، به بزرگترا دست میده ، فندق مامانی تو ....

کار جدید دیگه ای که یاد گرفتی و من شخصا توی یادگیریش هیچ دخالتی نداشتم اینه که دستاتو به حالت رقص تکون میدی و دست میزنی ... مسیح مامی دست بزن ... دست دست .... دست دست

یادمه اولین باری که دیدم دست میزنی کلی ذوق مرگ شدم

یه روزم که با بابایی اومده بودیم خونه عمه فهیمه دنبالت تا برگردیم خونه تا نشستیم توی ماشین دستاتو به شکل گاز دادن موتور تکون دادی و هوووووووم هوووووووووووم کردی ... آخ که چقدر اون لحظه من و بابایی قربون صدقه ت رفتیم و ماچ مالیت کردیم .... خیلی دوست داشتم تا اون کار رو دوباره تکرار کنی و ازت فیلم بگیرم اما متاسفانه لذت دیدن اون صحنه فقط یکبار نصیبمون شد

.

شازده مامان جدیدأ میوه هم میخوره ... کلی هم با خوردنشون عشق میکنه .. اوایل بهت سیب و موز میدادم فقط اما یه روز به دور از چشم بابایی یه کم خربزه برات حبه کردم و ریختم توی پستونکت وااااااااااااااااااای که چه با ولع و شیرین میخوردیشون و وقتی تموم شدن با داد و فریاد اِده اِده راه انداخته بودی

حالا بماند که چقدر من ذوق مرگ شده بودم خندونک .... یعنی عشششششششششق میکنم وقتی دارم غذات میدم و اگه فاصله ای توش بیفته اِده اِده گفتنت فضای خونه رو پر میکنه

مامان و بابا و دَدَ میگی و بازم طبق معمول مامی رو ذوق مرگ میکنی بوس

مسیح ِ مامان یک کلام بگم که عاااااااااااااااااااااااااااااشقتم البته بعد از بابایی چشمک

بازم طبق معمول میریم سراغ دل مشغولیهای مامیمحبت

با مامی لفته بودیم دَدَل ... نق و نوق میکلدم کیفشو داد با کیفش سلگرم بشم ، خوابم بُلده و مامی هم مث همیشه عکسشو گلفته

اینجا انگشتای پامو میخولدم ... مث همیشه مامی ذوق ملگ شد خندونک

توپ بازی میکلدم ... مامی از این صحنه کلی عکسیده ، الانه ش که همه شو بلاتون بذالهراضی

بعععععله من مامیو میشناشم خندونک

این گوزنه اوشمژه بود ... هی میگفت منو بخول منو بخول

خنده هام قشنگن .. مگه نه؟

مامی : جوووووووووووووووووووووووون دلم، دورت بگرده مامان .... آررررررررررررره عشقم قشنگن ، یه دنیان

تیل میخولدم .... اوووووووووووووووووووم ایلی اوشمژه بود ... بازم اِده

مامی بلا اینکه سلگلمم کنه مستل تیشو داد باژی کنم ... منم اُولدمش خندونک

طبق معمول توی آشپژخونه ، مامی دَل حال آشپژی منم دَل حال نق ژدن ... حالا اینجا نیشخند ژدم

مامی میگفت اینجا بلای اولین بال یه ولی لالا شدمخجالت

هندِوانه خولده اییییییییییییییییییم، هییییییش!!!!!! کِشی نفهمهعینک

گُل دادن دشتم ، منم پل پلش کلدم ، خودم گُل بوووووووووودمدلخور

بازم یه ولی خوابیدم و بازم مامی عشکیده اما الان یه فلق دیگه هم داله ... با دشتم بالشتمو گلفتم یه وخت دَل نله گیج

.

مامان دور تو بگرده ... عااااااااااااااااااشقتم پسرکم ... عصر وقتی با اون خستگی میشنم توی ماشین و میام دنبالت با دیدن تو تمووووووووووووووم خستگیهای عالم از تنم در میره .. کافیه فقط یکبار برام بال بال بزنی همین بوسخجالتبوس

.

امسال من و بابایی خییییییییییییییییییلی سرگرم کار و باریم ... بابایی جدیدأ شغلشو عوض کرده و من هم باید بهش کمک کنم یه مدتی تا بتونه روی پای خودش وایسته برا همینم امسال اصن فرصت نشد برای روز مرد برنامه ای پیاده کنم .. به همین خاطر سر و تهش رو با یه کیک و یه شاخه گل هم آوردم... هر چند برا کیکم برنامه ها داشتم و بابایی خودش باعث و بانی ناتموم موندن برنامه هام شد ... کیک امسالش قرار بود یه کیک چیتا به شکل کراوات بشه اما در چشم به هم زدنی و غیبت لحظه ای من کیک نازنینم خورده شده بود و پروژه شروع نشده تمومید خندونک

اینجا مرحله برشش بود گریه

شاخه گلی که توی دقیقه نود برا بابایی گرفتمبغل

و اماااااااااااااااااااااااااااااا خریدای قشنگم که تا الان باید فهمیده باشی هیچی مثل خریدن این جینگیلها خوشحالم نمیکنه ... بابایی هم میگه تو مغزت معیوب شده که این وسیله ها خوشحالت میکنن دلشکسته

خوشگلن مگه نه پسرم؟؟؟ میخوام با این جینگیلیها برات چیزای اوشمژه بپزونم بوس

و یه مورد دیگه هم اینه که جدیدأ توی اداره مون یه تب خرید اومده اونم تب خریده کاکتووووووووووووووووووس

من که عاشقشونم هر چند بابایی هم جو منفی میده و میگه تو همه شونو میخشکونی اما من مصرانه ازشون مراقبت میکنم تا بابایی براش ثابت بشه که عشق به هر چیزی قلبای سنگی رو هم نرم میکنه این که فقط کاکتوسه زبان

البته یه کم حرفشو قبول دارم چون محیط خونه ما اصن مناسب گل و گیاه نیست اما خببببببب چیکار کنم دله دیگه کاکتوس دوست داره خطا

مامی بره فعلا ... بوووووووووووووس بااااااااااااااااااای قشنگ مامی بوس

 

نوشته شده در شنبه 19 ارديبهشت 1394ساعت 9:37 توسط ღ.مامان مهديه.ღ |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد