ღ.ناز دونه ی من.ღ

ღ.ناز دونه ی من.ღ

ღ.ناز دونه ی من.ღ

مدتهاست از وبلاگ جوجه فرنگیم غافل شدم ، یا شایدم بهتره بگم از خیلی چیزا غافل موندم و دست دلم به خیلی کارها نمیره اما زمان میگذره و بچه ها بزرگ میشن و ما پیر و پیرتر....

جوجه فرنگی منم برا خودش مردی شده و الان هم بدو بدو میکنه هم کلی کلمه بلده، بی نهااااااااااااااااااااایت شیطونه و منم از دستش عاصی شدم و به اینجام رسونده (الان دقیقأ فهمیدی به کجا خخخخخخ)

عاشق این چپه چوله حرف زدنتم و عششششششششششق میکنم هر چیو ازت میپرسم همون چپ و چوله تکرار میکنی و دل منو غنج میبرونی

حالا بشنویم از فرهنگ لغت دردونه من :

جوجه : چی چیر

پنکه : من تِه

بادکنک : بااااااااااا دی

قاشق : آتق

شکلات : توتول

آب : آبو

بارون : آبووووووووو

ماشین : آآآآآآآم

به غذا میگی : پَ پَ

سگ : گاهی میگی هاپو گاهی میگی داگ

دیگه چیزی یادم نمیاد فعلأ

جوجه فرنگی م سخت ترین واکسنش رو با تأخیر یک ماه بخاطر تب های متوالی بالاخره هفتم اردیبهشت نوش جان کرد. آقااااااااااااااا مرکز بهداشت رو گذاشته بود رو سرش اما همینکه اومدیم بیرون انگار نه انگار اتفاقی افتاده ... تا یک ساعت دور خودش میدویید و میخندید . منم هی میگفتم بچه م پهلوونه بیدی نیس به این بادا بلرزه .... چشمت روز بد نبینه یک ساعت بعد افتاد تو جاش و نتونست پا بگیره ..... پدری ازم در آورد برای دو روززززززز که گفتنی نیس

.

بریم سراغ عکسای عجق کوچولوی من ( به ترتیب از گذشته تا به الان میذارم )

.

و همچنان تا پیر بشه عاشق این گوشی تلفنه

.

مرکز خرید آریا در حال خرید برای عروسی دایی کوچولو و عید نوروز ..... له بودم با بهونه گیریهای متوالیت له ترم کردی .... خییییییییلی بهم سخت گذشت

.

عه عه عه .... از حالا رفتی تو نخ فست فووووووود

.

 و اسباب بازی همیشگی تو

.

تولد ملیکا  و تو در حال نقشه کشیدن برای ترکوندن بادکنک ها

.

پدر و پسر لالیدن اما اون کجا و تو کجاااااا !!!

.

توپ تاب عباسی ...!!!!

.

اوضاعی داشتیم با این کامیون هاااااااااااا ... ایام نوروز خونه دایی

.

ایام نوروز ... دو تا عجقای من پارک آبشار .... اون روز یخ زدیمااااا

.

ماییم و یه درددانه نیشووووووو

.

داااالی موشه .... مگه این بالا چه خبره ؟؟؟ دِهَه

.

خوشمزه بود مامی؟؟؟!!!

.

سوژه پاهای یه نفر دیگه بود اما دردونه منم خودشو قاطی کرد

.

اینم موشی عمه

 

تا روزهای بعد خدانگهدارت عجق مامی

اینو بدون ... همیشه عااااااشقتم

نوشته شده در دوشنبه 3 خرداد 1395ساعت 13:34 توسط ღ.مامان مهديه.ღ |

سلام تمشک قشنگ مامان

آآآآآآآآآآآخ که تو این مدت چقدر غصه خوردیم و ناراحتی تو وجودمون غوطه ور بود ، نه فقط من و بابایی بلکه کل فامیل غصه دار بودن و همه نگران سلامتی تو وروجک من

دقیقأ 4 روز مونده به تولدت علائم سرماخوردگی در تو مشهود شد ، وقتی بردیمت دکتر یه ویزیت ساده کرد اما ما کجا خبر داشتیم چی در انتظارمونه !!!!

نمیدونی چقدر برای تولد یک سالگیت برنامه داشتم ... چه تم قشنگی برات طراحی کرده بودم و چیا توی سرم بود امااااااااااااااااااااا سرماخوردگی کوچیک تو تبدیل به دلمشغولی بزرگی برای خونواده مون شد .... دقیقأ روز تولدت رنگ پوست بدن و صورتت به زردی همچون رنگ زردچوبه تبدیل شد و لبهات به کبودی میزد ... وقتی بردیمت دکتر بعد از آزمایشهای مختلف معلوم شد هموگلوبین خونت افت کرده ... بذار مابقیشو توضیح ندم عزیزکم ... وای که چه به روزم اومد و چه حالی داشتم ، چقدر نگرانت بودم و هستم ... چقدر شبها تا صبح گریه کردم ... چه روزهای سختی رو توی بیمارستان گذروندیم و چه به سر تو آوردن .... چقدر جیغ و داد میکردی و من پشت در بسته اتاق اشک میریختم ... چقدر برات نذر و نیاز کردم و چقدر به خدا التماس کردم که تو رو سالم حفط کنه برام

فکر کردن به اون روزها آزارم میده ، زجر میکشم چون هیچ کاری از دستم بر نمیومد جز اینکه تماشاچی بیماری و آب شدنت باشم

پسرکم روزهایی که گذشت و روزهایی که پیش رو داریم تنهاااااااااااااااا چیزی که از خدا میخوام سلامتی تو و خانواده م و تموم مردم دنیاس ... فقط و فقط همینو از خدا میخوام

حدود یک ماه توی خونه کنارت بودم و توی مدت بیماریت شدیدأ به من و بابایی وابسته شده بودی ... از وقتی برگشتم اداره بردیمت خونه مامان جون تا مراقبت باشه و بیشتر بهت رسیدگی بشه ... شکر خدا الان بهتری و نگرانی من کم شده ... الان یک سال و 43 روز داری و 43 روز از روزهای سخت زندگیم میگذره اما میتونم در یک کلام بگم که من مادرم و همیشه نگرانتم.

تمشکم شدیدأ شیطون شدی و  بگم از دستت که چه ها نمیکشیییییییم .... دور تا دور خونه رو پشتی چیدیم اما امان از تو و مغز متفکرت ... هر جوری شده راهی پیدا میکنی برای خرابکاریهات و لج منو در میاری

یا باید مراقب پله ها باشم یا بخاری یا میز تلویزیون یا پایه های آینه .... آآآآآآآآآآآخ که واقعا گاهی اوقات از دستت کلافه میشم اما وقتی برام یه لبخند ژکوند میزنی همه چیزو فراموش میکنم و دلم میخواد توی بغلم انقدر فشارت بدم که له بشی خندونک

وقتشه بریم سراغ عکسای خوشگل نباتم

.

این جدیدتلین عکشمه ... اینجا از مقام تمشک مامان به تاس کباب مامان نزول پیدا کلدم البته تا اطلاع ثانوی که بازم موهام جوونه بزنن خندونک

بلم ببینم کیه اون تو که انقد لباشا لو اوشکل میشوله

مدل جدید خوابیدنم از اینولی

اینم از اونولیش

اومدم این زیل به بابایی زنگ بزنم

آلا شدیم بعلللللله

اینجا هم آلا شدم

لالا شدم ...

لالیدم باژم

مامی میگه عاشق این عکشمه

منم عاشق انالم

این خانومه که تو تلفنه پش کجاش؟!!!!

دَک

بعله ... خرابکار تشریف دارن

نا امید از نترکیدن برف پاک کن ماشین

در حال ترکوندن برف پاک کن ماشین

دالی موشه ... آی خرگوشه

تاب تاب عباسی

.

اوشکل مامی کیه کیه ؟!!

آش دندونیم

تاپر آش دندونیم

 

اینم گلچینی از عکسای تمشکم توی این مدت

دوست دارم مامانی فراتر از اون چیزی که تصورش تو ذهن هر موجودی میگنجه

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان 1394ساعت 12:24 توسط ღ.مامان مهديه.ღ |
نوشته شده در شنبه 14 شهريور 1394ساعت 8:45 توسط ღ.مامان مهديه.ღ |
نوشته شده در شنبه 14 شهريور 1394ساعت 8:38 توسط ღ.مامان مهديه.ღ |

سلام دردونه ی من

گاهی وقتا که ذهنم رو از اوضاع آشفته روزانه خالی میکنم دلم پر میکشه به سمتت و یاد اوقاتی میفتم که صبح ها قبل از 7 صبح پسرکم رو باید بدخواب کنم و بکشونمش توی بغلم و راهی گذروندن یه روز دیگه باشیم ... تموم مسیر چشم میدوزم به صورت معصومت و اون چشمای قشنگ و مژه های بلندت و یهو دلم میلرزه .. با خودم میگم گناه این طفلکی چیه که باید جور من و بابایی رو به دوش بکشه و روزهایی که موج شیطنت توی تن و بدنشه و احتیاج به تخلیه داره مامانشو کنارش نبینه و احساسش نکنه ....

خیلی سخته پسرکم ... این حس رو فقط مامانهایی که مجبورن ساعتها کوچولوی قشنگشون رو از خودشون دور کنن درک میکنن و میفهمن .... نازدونه مامان شاید جسمم، تنم، بدنم کنارت نباشه اما تمام ثانیه هایی که دارم بی تو میگذرونم دلم ، فکرم، روحم با تو و کنار توست

این روزها یه جورایی داره بهم سخت میگذره ... اتفاقاتی افتاده که میتونست خوشایند و خوشحال کننده باشه اما نشد که بشه .. ولی در هر حال راضی هستیم به رضای پروردگار و اینو مطمئنم که بهترینها رو برامون میخواد و بهش ایمان دارم

خب ولش کن این حرفهای قلمبه سلمبه و بزرگونه رو .... بریم سراغ یه دونه ی مامی و شیطنتهاش که دلم میخواد توی بغلم بچلونمت از بس که جدیدآ شیرین شدی

بذار اول ِ اول ِ اول ِ اول تر از همه بگم که ::::::>

قار و قار و قار و قار ...... همگی بشین خبر دار

مسیح داره یه دندون .... قند میخوره از قندون

فرشته ی مهربون ..... آورده براش یه دندون

بلللللللللللللللللللللللللللللله گل پسر مامی هم بالاخره دندون دار شد .... وای وای وای مامی چجوری بگم از شوق مامانی و بابایی از دیدن مروارید کوچولی سفید و براق روی لثه های قرمزت ... نمیدونی که چه ذوقی کرده بودیم ... 3 روز پیش یعنی هفتم مرداد متوجه شدیم کوچولوی ما هم دندون دار شده ...

و جالب اینجاس که  :::::>

دقیقآ همون روز یهو دیدیم اوهووووووووووووو گل پسرمون چهار دست و پا میره ... اوووووووووووخ مامان چقدر اون روز خندیدیم سه تایی ... خیلی شیطون و خوردنی چهاردست و پا میری عین عروسک کوکی ... جیگررررررررررررتو بخورم عشق مامان ... و باز هم یه روز خاطره انگیز به تقویم زندگیمون اضافه شد ....

خیلی دلم میخواست برات جشن دندونی بگیرم اما اوضاعی داریم قمر در عقرب و فرصت آزادم این روزها در حد اپسیلونی هم نیست .... خیلی ناراحتم که باید روی یکی دیگه از خواسته های دلم پا بگذارم و این اتفاق بزرگ رو نادیده بگیرم

کاکل زری من ... میدونی که امونمو بریدی؟؟؟ !!! در همه حال باید پشت سرت راه بیفتم ... انقدر جنب و جوش داری که لحظه ای یه جا ساکت نمیشینی ... مدام هم عین تلف چسبیدی به بابایی و هر جا میره ولش نمیکنی و میخوای باهاش بری ... وقتایی هم که بابایی باید بره بیرون از خونه کلا داستانی داریم ... با رفتن بابایی نیم ساعت تمام گریه میکنی و به در اشاره میکنی ... موندم چرا از رفتن من انقدر ناراحت نمیشی خندونک

شنیده بودم پسرا مامانی هستن نه بابایی گریه

دو سه روزه یه داستان جدید دیگه هم داریم ..... شازده دوست ندارن بیان خونه پیش مامی و بابایی .... بلللللللللللللله با توام وروجک .... میام دنبالت خونه پرستارت ... دستامو باز میکنم و با خنده میگم گل پسرکم بپر بغل مامان ، اول یه نگاه به من میکنی و یه نگاه به پرستارت بعد هم چونه ت میلرزه و سرتو برمیگردونی تو بغل پرستارت و شروع میکنی به گریه کردن ...... این مدلی عکسشو دیده بودما ..... مامان هم دلخور و ناراحت پسرکشو از بغل پرستارش جدا میکنه و راهی خونه میشن .... تمام وقت هم پسرک کوچولو به بیرون و در خونه پرستارش اشاره میکنه و گریه میکنه .... اصلأ و ابدآ هم قبول دار نمیشه که توی بغل مامی بشینه

اینم داستان جدیدیمون ...

و اما کاکل زری مامان چشم انتظار عکسای قشنگشه ::::::>

قدیما دوش گلفتنو دوش داشتم اما ایندفعه بابایی چشمامو شوزوند، منم گلیه کلدم

.

فقط بخاطل ذوق مامی اینجولی ژشت گلفتم

داله یه شداهایی میاد ....

آهااااااااااااااااااا ... بازم مامی بود و بازم عکشاش

نه نه نه ... گلیه نکلدما ... خوافیده بودم

اینجولی ....

مامی میگه عاششششششششششق این عکشمه

تمووووووووم لیدی فینگلهای مامی لو من و بابایی قاپیدیم خندونک

با مامی لفتیم دول دول تنها جهت عادت دادن من به صندلیمدلخور

کاکل زلی تبدیل به ناز پلی می شود .... اووووووووووم چه ناز پری نانازیبوس

من و استخل و آب باژی ..... آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ جووووووووووووووووون

پرتقال شیبیلوی پیتزا پرتقال ....

لیدی فینگل خولون چاشنی بعد از دوش عصلونه

 

ناز دونه ی من ... عکسهای جدیدت توی گوشیمه ... انشاءالله تو پست بعدی موفق بشم عکس مروارید کوچولوتو هم بذارم

دوست دارم مامیبوس

 

پ. ن : مامی یهو فکر نکنی من بی سواتم ... هم به زبان فارسی واقفم هم کلمه های درست رو خوب میدونم ، اینجوری مینویسم که خودمونی و صمیمی جلوه بده عزیزکم محبتبوس

 

نوشته شده در شنبه 10 مرداد 1394ساعت 14:30 توسط ღ.مامان مهديه.ღ |

سلام ناز دونه من ... با یه حال زار نشستم تا از اتفاقات چند روز گذشته بگم اما حال زارم بخاطر بیخوابیها و نگرانیهای شب گذشته ست ، مسیحم .... چی شده بود نمیدونم چه دردی داشتی نمیدونم اما دیشب نیمه های شب یهو توی خواب فریااااااااااااااااااااد زدی و گوله گوله اشک میریختی ، بغلت کردم و توی بغلم فشردمت اما گریه هات شدت میگرفت .... سرم درد میکرد، چشمام سیاهی میرفت ، پاشدم توی بغلم تکون تکون رات میبردم اما بازم گریه بازم اشک ... سرم گیج میرفت گذاشتمت تو بغل بابایی و تلو تلو خورون رفتم توی آشپزخونه تا برات دارویی چیزی بیارم مرحم دردت بشه ... خب چی ببرم؟؟؟ اصن پسرکم چش شده؟؟ دلش درد میکنه؟ پهلو درده؟ خواب بد دیده؟؟؟ واااااااااااااااای نمیدونم .... با شدت گریه های تو منم اشک میریختم و استامینیفونتو میریختم توی قاشق .. شمار قطره هاش از دستم در رفت ... با یه حال پریشون ریختم توی حلقت ... انقدر گریه کرده بودی که صدات گرفته بود ، سرت شل شده بود روی دستای بابایی .... دستمو گرفتم به دیوار تا نیفتم ، بابایی تازه اون موقع متوجه شد حال خودمم خوب نیس ... نشوندم لبه تخت و گفت : تو رو خدا تو دیگه از حال نرو تا یه خاکی تو سرم بریزم ... همینجور که مسیح توی بغلش بود رفت یه لیوان آب قند برام درست کرد و آورد و داد خوردم و گفت تو بخواب من آرومش میکنم .... کدوم مادری رو دیدی بچه ش از دردی فریاد بزنه و بتونه بخوابه ؟؟؟ دل نگرون بودم چت شده ؟ با ناز و نوازش های بابایی کمی آروم شدی به بابایی گفتم بیارتت تا یه کم شیر بخوری ، دهنت خشکیده بود ... دیگه هیچی نفهمیدم انگار از حال رفته باشم ... بابایی گفت خوابوندتت اما بعد از دو ساعت که توی طول خونه توی بغلش رات برده بود .... صبح جفتمون با یه حال نذار بیدار شدیم تا بیایم سر کار ... تو توی خواب معصوم بودی ... انقدر آروم خوابیده بودی که انگار دیشب هیچ اتفاقی نیفتاده... اما مامانی هنوزم سرش گیجه ، یه حالتی بین نفقان و پوچی ، یه حالت سنگینی و سیاهی.... شاید بخاطر فشار کار این مدته ، شایدم بخاطر گرسنگی و ضعف ...

هشتم تیر عسل مامان نه ماهه شد ، مامی اون روز و دو روز قبلش رو مرخصی گرفته بود تا هم به عسل خونه برسه هم خودش استراحت کنه ... روز هشتم ساعت 12 با هم رفتیم مرکز بهداشت ، رشد وزنت هیچ تغییری نکرده بود که البته خودمم حدس میزدم زیاد وزن نگرفته باشی اما نه دیگه در این حد که نمودار وزنت هیچ تغییری نکرده باشه، خیلی نگران شدم !!! پسرکم، مرد کوچیک خونه مون نحیف و لاغر شده ،

خانمه هر سوالی میپرسید خیلی کوتاه و شمرده جواب میدادم ... با خودم گفتم من توی غذا خوردنش کم نمیذارم که !! تموم وقتم توی آشپزخونه م ، یا دارم سوپ درست میکنم ، یا پوره یا کته ... اما این چند وقت برگشتنم به اداره خیلی اذیتت کرد ... بازم جای شکرش باقیه که وزنت کمتر از قبل نشده بود

از اون روز رژیم غذاییتو تغییر دادم ، خانمه گفت 15 روز دیگه بیار مجددآ وزنشو چک کنم .. انشاالله که همه چیز درست بشه و مثل سابق وزن بگیری و مامانی از نگرانی در بیاد

مرد کوچیکم دمر میشه و سینه خیز میره منتها برعکس و عقب عقب ، اخ که قربون جیگرم برم که تموم کارهاش تک و منحصر به فرده

دیشب با هم یه بازی میکردیم .... مامی پتو مخمله رو پهن کرد وسط اتاق و پسرکشو دمر گذاشت روی پتو و از اون عقب کشیدش سمت خودش ، کلی خوشت میومد بعد پسرکم عقب عقب میرفت آخر پتو دستاشو دراز میکرد یعنی اینکه بکشم جلو ، یه نیم ساعتی با هم بازی کردیم و کلی خندیدیم ، بعدشم خسته شدی و یه کوچولو خوابیدی

بازم مثل همیشه بریم ببینیم گل پسرکم چه حرفایی برا گفتن داره ....

به مامی تو کارهاش کمک میکنم به همچین گل پسری هستم من

داشتیم خندوانه میدیدیم سه تایی یهویی هوش هندوانه کلدم

مشیح کوشولو مدل می شووووووووووووووود ...

پ.ن.مامی : جیگرتو بخورم من مامانی ... یعنی کشته مردیه این جیب شورتکتم که زده بیرون

آی کدو قل قل ژن تو ندیدی پیلژن؟؟؟؟

ای کیو سان .... تیک تاک تیک تاک .... پیله ژنه تو کدو قایم شده ... آله آله

خونه خاله بودیم ..خوافم بلده .. جدیدآ همه ش دوشت دالم این شکلی بخوافم

پ.ن.مامی : قربون عشقم برم که مدتیه شب تا صبح دمر میخوابه و عشق میکنه از مدل خوابیدنش

.

باژم من و خوافیدن و شب و مامی و موبایلش

پ.ن.مامی : یعنی عششششششق میکنم از دیدن این عکس

.

از خدا میخوام تموم طول راه ناهموار زندگیت صحیح و سالم قدم برداری و این جاده ها رو پشت سر بذاری

عااااااااااااااااااااااااااااشقتم شاه پسرکم بوس

نوشته شده در چهارشنبه 10 تير 1394ساعت 9:05 توسط ღ.مامان مهديه.ღ |

سلام عشق مامی

امروز 5 شنبه س و مامی اومده اداره ، این روزها اداره وحشتناکه .. کارها صدچندان شده و ما بخاطر تعمیر ساختمونمون خونه به دوش شدیم ... در هر صورت روزهای سختیه ولی هر جوری بود دیگه امروز باید وبلاگ تو رو آپ میکردم ....

بازم نشد روز خودش هشت ماهگیتو تبریک بگم کوچولوی من ... چقدر زود روزها میگذرن و نازدونه مامان بزرگ و بزرگ تر میشه اما اینکه این مدت یه کم لاغر و نحیف شدی یه کم نگرانم کرده جوریکه هر کسی میبینتت اولین حرفی که میزنه اینه ::::> چقدر صورتش کوچولو شده خطا

همیشه اینو میدونستم کوچولوهایی که مامان شاغل دارن خیلی در حقشون ظلم میشه ، گاهی اوقات وقتی توی بغلم میگیرمت که ببرمت خونه پرستارت توی صورتت خیره میشم و اشک توی چشمام حلقه میزنه و به خودم ناسزا میگم ... اما مامانی چاره چیه ؟؟ انشاءالله روزی بزرگ میشی و خودت موقعیت منو درک میکنی ....

نازدونه مامان روز به روز شیرین زبونتر میشه و مامی هم روز به روز وابسته تر .... آخ که اگه نبودی چه سخت بود گذروندن روزها ...

یادمه یه روز خاله ی پرستارت هنوز اداره بودم که زنگید و گفت : مسیح تازه خوابیده شما برو خونه وقتی بیدار شد میزنگم بیا ببرش

وقتی کلید رو انداختم توی در و رفتم پایین جای جای خونه جای خالیت رو حس میکردم ... هی میرفتم توی اتاقت سرک میکشیدم ... بابایی میگفت چیه ؟ حالا یه روز نیست استراحت کن ... منم گفتم اصن نمیتونم نبودشو تحمل کنم کاش زودتر بیدار بشه برم بیارمش .... خدایا کوچولوهای همه رو حفظ کن و نازدونه منو هم زیر سایه خودت بزرگ کن و پرورش بده .... آمــــیــــــــــن !!!

مثل همیشه نوبت چیه ؟؟؟؟؟ آییییییییییییییییی حالا دیگه همه میدونن نوبتی هم باشه نوبت عسل مامانیه

     

اوووووووووووووووووووووف خشته شدم .... شختی ژندگی کملمو خمیده کلده ....

دنبال آبنبات چوبی لنگی لنگیم .... اووووووووووووووووووووی جغله کجا دل میلی ... بیا میخوام بخولمت !!!!

اوووووووووووووووووووووووووووووم ایلی اوشمژه س ... دلتون جیز شما ندالین خندونک

بییییااااا تو هم بخوووووووووووووووووول ، به شلطی که تو هم خودتو این شکلی کنیااااا   چشمک   

خونه خاله ... سو‍‍‍‍پ خولونه ... آی لاو یو خاله ای 

     

چیه نگا داله؟؟؟  گول زنو میخولم

دل لاشتای ذوق ملگ کلدن مامی کلاه باباجونو شلم گژاشتم

شکلکم دل آولدم که کلأ مامی نفله شد خندونک

این خاله لاژیه ش ... خیلی دوشم داله زبان

.

جیگر دردونه مو بشم ...

اما دو تا موضوع شخصیه که توی عکس انداختنشون مسیح نقش بالقوه ای داشت و دلم میخواد عکسشو بذارم اینجا تا توی آرشیو وبلاگ پسرکم بمونه و با دیدن این عکسا یاد و خاطره اون روز توی ذهنم جون بگیره

اولیش عکس یه پیتزاس که توی پختنش تمام و کماااااااااااااااااااااال مسیح وروجکم نقش داشت

عکس بعدیشم یه چالش اینستاگرامی بود با موضوع بنفش های زندگیمون که بازم نقش موثر این عکس گومبولوی مامیه

.

سرزنده و پاینده بمونی پسرک مامان .... اینو همیشه بدون بودن تو بودنمه بوس

نوشته شده در پنجشنبه 14 خرداد 1394ساعت 12:22 توسط ღ.مامان مهديه.ღ |

سلام گل پسرکم ، قشنگ مامان که روز به روز شیرین تر میشی و خوردنی تر ....

این روزها رو نمیدونم چجوری میگذرن اما خییییییییلی سخت میگذرن چرا که شدیدأ درگیر کار و زندگی هستیم و روز و شبمون یکی و قاطی پاتی شده ...

هنوزم باورم نمیشه بیشتر از 50 روز از سال جدید گذشته ... انگار همین دیروز بود که سال نو تحویل شد و همه شور و شوق عید دیدنی رو داشتن .... حالا از اینا بگذریم و بریم سراغ عشقولی مامی ....

گومبولوی مامی شیرین زبونیاش صد چندان شده ، جدیدآ تا ولت میکنم دمر میشی و هر چیزی کنار دستت باشه فوری راستقیم توی دهنته ، خیلی باید مواظب باشم چیزی دور و ورت ولو نباشه ... به شدت دلت میخواد بشینی اما هنوز نمیتونی بصورت مستقل بشینی خیلی کم در حد چند دقیقه بدون کمک تعادل نشستن داری اما زود میفتی ، تا میخوابونمت روی بالشت هی سر و تنتو میکشی جلو .... ای جووووووووووووووووون دلم اینکارا رو که میکنی مامی میخواد قورتت بده

پسرکم آقایی شده برا خودش ، به بزرگترا دست میده ، فندق مامانی تو ....

کار جدید دیگه ای که یاد گرفتی و من شخصا توی یادگیریش هیچ دخالتی نداشتم اینه که دستاتو به حالت رقص تکون میدی و دست میزنی ... مسیح مامی دست بزن ... دست دست .... دست دست

یادمه اولین باری که دیدم دست میزنی کلی ذوق مرگ شدم

یه روزم که با بابایی اومده بودیم خونه عمه فهیمه دنبالت تا برگردیم خونه تا نشستیم توی ماشین دستاتو به شکل گاز دادن موتور تکون دادی و هوووووووم هوووووووووووم کردی ... آخ که چقدر اون لحظه من و بابایی قربون صدقه ت رفتیم و ماچ مالیت کردیم .... خیلی دوست داشتم تا اون کار رو دوباره تکرار کنی و ازت فیلم بگیرم اما متاسفانه لذت دیدن اون صحنه فقط یکبار نصیبمون شد

.

شازده مامان جدیدأ میوه هم میخوره ... کلی هم با خوردنشون عشق میکنه .. اوایل بهت سیب و موز میدادم فقط اما یه روز به دور از چشم بابایی یه کم خربزه برات حبه کردم و ریختم توی پستونکت وااااااااااااااااااای که چه با ولع و شیرین میخوردیشون و وقتی تموم شدن با داد و فریاد اِده اِده راه انداخته بودی

حالا بماند که چقدر من ذوق مرگ شده بودم خندونک .... یعنی عشششششششششق میکنم وقتی دارم غذات میدم و اگه فاصله ای توش بیفته اِده اِده گفتنت فضای خونه رو پر میکنه

مامان و بابا و دَدَ میگی و بازم طبق معمول مامی رو ذوق مرگ میکنی بوس

مسیح ِ مامان یک کلام بگم که عاااااااااااااااااااااااااااااشقتم البته بعد از بابایی چشمک

بازم طبق معمول میریم سراغ دل مشغولیهای مامیمحبت

با مامی لفته بودیم دَدَل ... نق و نوق میکلدم کیفشو داد با کیفش سلگرم بشم ، خوابم بُلده و مامی هم مث همیشه عکسشو گلفته

اینجا انگشتای پامو میخولدم ... مث همیشه مامی ذوق ملگ شد خندونک

توپ بازی میکلدم ... مامی از این صحنه کلی عکسیده ، الانه ش که همه شو بلاتون بذالهراضی

بعععععله من مامیو میشناشم خندونک

این گوزنه اوشمژه بود ... هی میگفت منو بخول منو بخول

خنده هام قشنگن .. مگه نه؟

مامی : جوووووووووووووووووووووووون دلم، دورت بگرده مامان .... آررررررررررررره عشقم قشنگن ، یه دنیان

تیل میخولدم .... اوووووووووووووووووووم ایلی اوشمژه بود ... بازم اِده

مامی بلا اینکه سلگلمم کنه مستل تیشو داد باژی کنم ... منم اُولدمش خندونک

طبق معمول توی آشپژخونه ، مامی دَل حال آشپژی منم دَل حال نق ژدن ... حالا اینجا نیشخند ژدم

مامی میگفت اینجا بلای اولین بال یه ولی لالا شدمخجالت

هندِوانه خولده اییییییییییییییییییم، هییییییش!!!!!! کِشی نفهمهعینک

گُل دادن دشتم ، منم پل پلش کلدم ، خودم گُل بوووووووووودمدلخور

بازم یه ولی خوابیدم و بازم مامی عشکیده اما الان یه فلق دیگه هم داله ... با دشتم بالشتمو گلفتم یه وخت دَل نله گیج

.

مامان دور تو بگرده ... عااااااااااااااااااشقتم پسرکم ... عصر وقتی با اون خستگی میشنم توی ماشین و میام دنبالت با دیدن تو تمووووووووووووووم خستگیهای عالم از تنم در میره .. کافیه فقط یکبار برام بال بال بزنی همین بوسخجالتبوس

.

امسال من و بابایی خییییییییییییییییییلی سرگرم کار و باریم ... بابایی جدیدأ شغلشو عوض کرده و من هم باید بهش کمک کنم یه مدتی تا بتونه روی پای خودش وایسته برا همینم امسال اصن فرصت نشد برای روز مرد برنامه ای پیاده کنم .. به همین خاطر سر و تهش رو با یه کیک و یه شاخه گل هم آوردم... هر چند برا کیکم برنامه ها داشتم و بابایی خودش باعث و بانی ناتموم موندن برنامه هام شد ... کیک امسالش قرار بود یه کیک چیتا به شکل کراوات بشه اما در چشم به هم زدنی و غیبت لحظه ای من کیک نازنینم خورده شده بود و پروژه شروع نشده تمومید خندونک

اینجا مرحله برشش بود گریه

شاخه گلی که توی دقیقه نود برا بابایی گرفتمبغل

و اماااااااااااااااااااااااااااااا خریدای قشنگم که تا الان باید فهمیده باشی هیچی مثل خریدن این جینگیلها خوشحالم نمیکنه ... بابایی هم میگه تو مغزت معیوب شده که این وسیله ها خوشحالت میکنن دلشکسته

خوشگلن مگه نه پسرم؟؟؟ میخوام با این جینگیلیها برات چیزای اوشمژه بپزونم بوس

و یه مورد دیگه هم اینه که جدیدأ توی اداره مون یه تب خرید اومده اونم تب خریده کاکتووووووووووووووووووس

من که عاشقشونم هر چند بابایی هم جو منفی میده و میگه تو همه شونو میخشکونی اما من مصرانه ازشون مراقبت میکنم تا بابایی براش ثابت بشه که عشق به هر چیزی قلبای سنگی رو هم نرم میکنه این که فقط کاکتوسه زبان

البته یه کم حرفشو قبول دارم چون محیط خونه ما اصن مناسب گل و گیاه نیست اما خببببببب چیکار کنم دله دیگه کاکتوس دوست داره خطا

مامی بره فعلا ... بوووووووووووووس بااااااااااااااااااای قشنگ مامی بوس

 

نوشته شده در شنبه 19 ارديبهشت 1394ساعت 9:37 توسط ღ.مامان مهديه.ღ |

نفس مامان چطوره؟؟؟ بازم فرصتی نصیبم شد تا بیام برات بنویسم که این روزها رو چطور گذروندی و گاهی چقدر خودتو اذیت کردی و مامی رو ناراحت ....

روزهای آخر سال 93 که آخرین روزهایی بود که مامی کنار پسرش بود و این روزها مقارن شده بود با خونه تکونی برای عید و شیرینی پزون عید ...

نمیتونم بگم چقدر اون روزها بیقراری کردی و بیخودی گریه میکردی شاید تو هم میدونستی که مامان تا چندین روز آینده تنهات میذاره ... هر جوری بود مسیح بغل خونه تکونی رو تموم کردم البته طی چندین هفته خندونک ... دو روز مونده به سال تحویل رو هم به کمک خاله صدیقه و جوجه هاش شیرینی ها رو پزوندیم ... یه روز قبل از عید هم گل پسرم و مامی و بابایی رفتن بیرون برا خرید لوازم هفت سین

همیشه عاشق اون شور و شوق خرید مردم برا سال نو هستم .... اشتیاق سبزه انداختن ... شور و شوق سفره هفت سین و همینطور خرید برای سال نو اما بعد از سال تحویل رو اصن دوست ندارم شاید خیلیها مث من باشن

سال تحویل گل پسرم خواب بود اما من و بابایی نشستیم پای هفت سین و دعای سال تحویل رو خوندیم ... اولین بوسه سال جدید رو به پیشونی قشنگ تو نشوندم و برات آرزوی سلامتی کردم

.

این سفره هفت سینمون که هر سینش رو با عشق چیدیم

صبح اولین روز سال خیلی زود از خواب پا شدیم با وجود اینکه تا ساعت 4 بیدار بودیم اما اصلا احساس خستگی نمیکردم ... بعد از صبحونه گل پسرمو حاضر کردم ، بعد از کلی عکس انداختن از خودمون و هفت سینمون با بابایی سه تایی رفتیم امامزاده عبدالله ، بعد از زیارت رفتیم بهشت حسین و برای رفتگانمون دعای سال جدید رو خوندیم ، بعد از اون رفتیم خونه آقاجون برای عید دیدنی ، بعد از خونه آقا جون هم راهی ییلاق باباجون شدیم .... بالاجبار عصر حرکت کردیم به سمت خونه چرا که مامی فردای اونروز رو بعنوان اولین روز کاریش بعد از 6 ماه مرخصی باید سر کار میبود

.

.

.

قرار بود خاله سمیرا ازت مواظبت کنه ، اونشب برات فرنی، بادوم جوش و سوپ درست کردم، بابایی هم برای اولین بار برات شیرخشک گرفته بود .. تموم لوازمی که احتیاج داشتی گذاشتم توی کیفت و کنار در آماده گذاشتم ... خیلی برام سخت بود اولین روز کاری ، یه دلیلش سختی دوری از تو و دلیل دیگه ش این بود که چطور بعد از شششششششش ماه میتونم این ساعتها رو تحمل کنم ؟؟؟

روز 2 فروردین رو خیلی کم پیش خاله سمیرا بیقراری کردی اما روزهای بعد و فرداهای اون بیقراری های تو بیشتر و بیشتر میشد جوریکه هر موقع به خاله میزنگیدم صدای گریه و جیغ هات فضای خونه رو پر کرده بود این روزها گذشت تا روز 8 فروردین رسید روزیکه باید واکسن 6 ماهگیت رو میزدی ... من با واکسن زدن تو مشکلی نداشتم اما ترس از اینکه نمیتونستم کنارت بمونم یه کم میلرزوند منو ... متاسفانه فردای اونروز رو بخاطر تعلیق همکارانم مرخصی نداشتم و بالاجبار باید تنهات میذاشتم و میرفتم اداره ، بیقراریهات توی اون روزها غیر قابل توصیفه انقدر بیقراریهات ادامه پیدا کرد که هر روز باید مجوز میگرفتم و میومدم خونه خاله تا آرومت کنم ، دیدم اینجوری نمیشه ادامه داد نه من میتونستم هر روز مجوز بگیرم و نه تو دیگه تحملشو داشتی، توی این 2 هفته به قدری ضعیف و لاغر شدی که هر کسی توی نگاه اول میدیدت سرزنشم میکرد که چرا پسرتو آذار میدی؟؟؟ مامان جون هم شماتتم میکرد و میگفت که دور کارتو خط بکش و استعفا بده بچه رو داغون کردی ..!!!

به ناچار با عمه فهیمه صحبت کردم و ازش خواستم چند روزی ازت مواظبت کنه تا ببینم وضعیتت بهتر میشه یا نه؟ عمه فهیمه قبول کرد و با روی باز ازت مواظبت کرد و خوشبختانه خیلی بهش عادت کردی و من از این لحاظ خیالم یه کم راحت شد ... اما چندین روز هست که ساعت 6 صبح چشمات مث پروژکتور باز میشه و مامی با بیقراری و نگرانی ازت جدا میشه ... از خدا میخوام هم توانش رو به من بده و هم به پسرکم تا این روزها کم کم برامون روال عادی پیدا کنه

بازم طبق معمول میریم سراغ دل مشغولیهای مامی

جوجو لنگی دوشت دالم .... پراشونو کشیدم خعلی خوش گذشت

لبامو که میخولم مامی ذوق میکنه ، توی این صحنه هم ذوق ملگ شد

مامی از اداره اومده بود دنبالم اینجا من تا دیدمش ذوق ملگ شدم

با بابایی و مامی لفته بودیم پالک

بغل بابایی ، پالک کوهستان . آی لاو یو نی نی وبلاگ

بغل خاله سمیرا ، شهر بهرمان طی مسیر سفر کوتاهمون به کرمان ، خیلی گلم بود مامی لختم کلده

پالک لاله ، بهرمان ، مامی و بوسه عاشقونه ش

بازم همونجا ، مسیح خروس میشه خندونک

از امازاده ابراهیم تا پالک لاله من لانندگی کلدم اما نمیدونم چلا مامی تموم مسیل با دشت چشماشو بشته بود ؟؟؟ خوابیده بود انگالچشمک

پالک سیمرغ، رفسنجان و یه عکس هنری

دایی محمد شوهل خاله سمیرا، هی دوشت داشت منو بغل کنه زبان

پالک سیمرغ، من و بابایی و شلوال کلدیش زبان

من و خاله سمیرا ، باغ شاهزاده ماهان

کرمان ، میدون روبروی حمام گنجعلی خان ، ناهار میخوردیم

خونه دایی حامد ، با دلارام دوش گلفتیم یه چندتایی موش گلفتیم

اینم عشق من دلارام خوشگله

مسیر خونه دایی تا خونه خودمون خوافم بلده و طبق معمول مامی شکال لحظه کلده

من و قوطی دوغ شیلینم

و من و ژست هنلی خوشگلم خندونک

نوشته شده در شنبه 22 فروردين 1394ساعت 9:44 توسط ღ.مامان مهديه.ღ |

سلام هستی  ِ من ، قربون تو برم مامی که مدتهاست همه چیزو ازم سلب کردی حتی نوشتن توی وبلاگتو ... امشبم باید خدا رو شاکر باشم که نافرم بیخوابی زده بود به سرم و شیطونه کشوندم پای وبلاگت

از آخرین پستم خیلی روزها گذشته و عسل مامی روز به روز بزرگ و بزرگ تر شده و یه کمی هم نق نقو تر ...

همینقدر بدون که حسابی بازیگوش و زیتون مامی شدی و فقط باید ور دلت بشینم و جُم نخورم حالا مبادا پسرک گریه کنه و شارلی بازی در بیاره

مامی جون این روزها یه کم برام سخته چون هر چه قدر که به سال نو نزدیک میشیم دلهره من بیشتر میشه اونم فقط بخاطر اینکه باید کوچولومو روزها تنهاش بذارم و برم اداره

هنوز باورش برام سخته که این مرخصی شش ماهه چه زود داره تموم میشه و پسرکم بی مامان میمونه خصوصآ اینکه شدیدأ بهم وابسته ای .... شبها انقدر فکر و فکر و فکر میکنم که با فشار درد توی سرم خوابم میبره، گاهی به خودم میگم بیخیال کار و اداره بشم اما متاسفانه یا خوشبختانه خیلی به کارم علاقه دارم و خیلی سخته برام دل کندن ازش... وای نمیدونم چیکار کنم ؟؟؟؟؟

راستی الان 3 روزه که بهت غذا میدم اما فقط از نوع فرنی و خوشبختانه خیلی هم دوست داری مامی جونم، تنها دغدغه م مشکل شیشه خوردنت بود که اونم خدا رو شکر داره کم کم حل میشه و بهش عادت میکنی

این روزها مدام بو بو میگی ، گاهی بین حرفات ماما هم میشه شنید، مامی هم با شنیدن اسمش از دهن کوچولوی عشقش قند توی دلش آب میشه ای جووووووووووووووووووون دلم پسرکم

مدام از لب و لوچه ت آب آویزونه و من سرسختانه درگیر پاک کردن دور لبتم در همه حال ، و بعد یه انگشت میره توی دهن ، بعد دومی ، بعد سومی و بعد از چندین ثانیه پسرک ملچ و مولوچ مشتشو داره میلیسه

حالا بریم سراغ دل مشغولیهای مامی

.

مامی جونم عاااااااشق این ست لباسمه، منم عاشق مامی جونمم

.

خوافیدم ... عه نگا نداره !!!! ..... ای مامی چیکار کنم از دستت که هی تلق و تلق ازم عکس میندازی اونم اینجوری ؟؟!!!!

کلا مامی من عشق عکس انداختن از حالتهای خوافیده ی منه ...!!!

خوشگل شدم؟ نه ؟؟!!!

این دایی حمید مث خاله خرسه میمونه، منو اونشب کشتوند... مدرک جرمش هم موجوده ..!!!!

اووووووووووووووووم چه خوشمزه س

اینم یه مدلشه اما پلاستیکیش ... مامی مجبورم میکنه هی میگه بخور بخور خوشمزه س ....

مرد کوچیک قصه مون پلنگ میشود .... بابایی عااااااشق این لباسمه، یه چندین بار هم براش غرش کردم

مدل جفت انگشتی هم خوشمزه س اووووووووووووووووم ....

جمعه هفته پیش من و مامی و بابایی سه تایی رفتیم برف بازی

اینم مدرک جرمشون .... اوووووووخ قربون مامی و بابایی بشم من

شبشم رفتیم خونه ییلاقی بابا جون، دلارامم اونجا بود ... عه دشتتو بده میخوام ببلمت ددل بلات شوکولات بخلم!!! دوشت دالی شوکولات؟؟؟؟؟

مامی آشپزی میکرد و منم اینجا غر زدددددددددددددددددددددم تا خوافم برد

عه علوشک بد ... یه جا واسا میخوام بخولمت ایییییشششششش

من وقتی غذا میخولم ....

.

ای جااااااااااااااااااااان مامی به فدای این حرفای شیرینیت

راستی عسلکم امسال دومین سالگرد ازدواجمون رو با حضور فرشته کوچولومون جشن گرفتیم و کلی هم خوش گذروندیم

بابایی مثل همیشه سورپرایزهای قشنگی برامون داره ... کادوی خانوم خونه چی میتونه باشه؟؟؟؟؟

کادوی بابایی برای من که واقعا عاشقشم

اینا رو هم یه روز که از دندونپزشکی میومدیم و کلی دندون درد داشتم برام خرید تا دندون دردمو فراموش کنم... منم با دیدنشون ذوق زدگی وافری داشتم تا چندین مدت و به کل دندون درد یادم رفت

حالا بین خودمون بمونه ها مامی خخخخخخ

.

مامی هم خسته شده هم گرسنه هم لالاش میاد دیگه ... روز جمعه قشنگت بخیر پسرکم

 

نوشته شده در جمعه 15 اسفند 1393ساعت 3:30 توسط ღ.مامان مهديه.ღ |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد